welcome to my weblog

خوب ....

چندروز پیش دوباره هوس وبلاگ نویسی کردم امان ازین هوس های جوونی ....

فک میکنم از دوسال پیش تا به حال خیلی چیزا تغییر کرده باشه لا اقل برای من !

ترجیح دادم خونه تکونی کنم .... ==> تاواریش

منتظرتون هستم

+ نوشته شده در  سه‌شنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٧ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ  توسط رها   پيام هاي ديگران ()

 شناسنامه ی من یک دروغ تکراری است ، هنوز تا متولد شدن مجالم هست .... 

------------------------

شرمنده ... فقط همین ! یه عالمه معذرت خواهی بدهکارم به تک تکتون . به همه اونایی که تو این مدت یه هر طریقی جویای احوال میشدن . فدای مهربونیتون دوستای نازنینم . همراهان عزیزی که ندیده شیفته شون شدم ... شیفته ی آهنگ کلامشون، شیفته ی دست نوشته های امید بخششون

دوباره شروع کردم با یه رهای تازه ، با یه رهایی والاتر ...

اسم وبلاگ هم که عوض شد اگه مایل بودید تو لیستتون تغییرش بدید

در پناه حق !‌

+ نوشته شده در  دوشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٦ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ  توسط رها   پيام هاي ديگران ()

زنجیر سرنوشت

توجیه کوتاه گامی ما نیست

تقدیر را دلیل می آوریم

تا گریزگاه مان باشد

می توانستیم

دیگرگونه مسیری را برگزینیم

به دفعات و

دفعات

 

بارها

در گذری شلوغ

چشمانی از کنارت گذشته اند

که ایمان داشته ای

می توانند سرنوشتت را دگرگون کنند

اما بی دل تر از آن بوده ای

که به قفا برگردی و

مالک چشم ها را

صدا بزنی

 

قطاری بی ترمز

از ایستگاهی می گذرد

از دریچه کوپه تنگت

زنی-یا بل مردی-را

کنار ریل ها می بینی

و باور داری

نیمه گمشده جهان توست

لیکن خطر نمی کنی به دست بردن ترمز خطر

تا خداوندگار سکون قطار شوی

و از دریچه بیرون جهیده

بر خلاف مسیر موعود قطار به راه افتی

نه به جستن آن چشم ها

که به یافتن خود

خودی که هر اجباری را سر می زند

و بر نمی تابد

تنگنای تقدیرو

سیم خاردار سرنوشت را

+ نوشته شده در  شنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٦ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ  توسط رها   پيام هاي ديگران ()

 

باز تنها بودم ...

و خدا بود و زمین بود و زمان

و تو بودی و امان

پای آن سرو چمان

و كلاغی سر آن

و صدا ...شر شر آب

و تو در رقص به آهنگ رباب

آفتاب از سر كوه تیغ میزد به نگاه

و تو در بند گناه

خط گردی خبر از رفتن بز ها میداد

بره گم شده با بع بع خود بغض و اندوه به دلها میداد

با تو گفتم در اینجا خبری نیست

و تو گفتی كه خدا...

و من از بخشش او با تو سخنها گفتم

و تو در دام فریبم همه بخشش او را طلبیدی

سر و پا رو بدریدی

و در آن لذت مستانه رمیدی

باز تنها بودم

و خدا بود و زمین بود و زمان

و تو گفتی كه همان...

و بدان كه اگر آمدنت دیر شود

و اگر آمدنت بسته به تقدیر شود

من تو را ای همه خوب تا دم مرگ نخواهم بخشید

+ نوشته شده در  یکشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٦ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ  توسط رها   پيام هاي ديگران ()

گاو ما ما می کرد

گوسفند بع بع می کرد

سگ واق واق می کردو همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی

شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید

او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند

او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند

موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند

دیروز که حسنک با کبری چت می کرد .کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است

کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پطروس چت می کرد.

پطروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.پطروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند.

پطروس در حال چت کردن غرق شد

برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود

ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را درآورد ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد

کبری و مسافران قطار مردند

اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود

الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد

او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند

او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد

او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد

او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت

اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد

+ نوشته شده در  سه‌شنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٦ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ  توسط رها   پيام هاي ديگران ()

ســـــــــلام دوستای گلم

حسابی دلم براتون تنگ شده بود .... برا تک تکتون !!

راستش تو فکر زدن یه وبلاگ تو بلاگفا بودم که به ذهنم رسید برا آخرین بار سعیم رو بکنم .. اگه نشد دیگه خونمو عوض کنم .

 خلاصه دیگه دربست در خدمتتونم . در اولین فرصت هم به وبلاگ تک تکتون سر میزنم و جویای احوالتون میشم .

ممنونم که فراموشم نکردید . فدای مهربونیتون

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٦ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ  توسط رها   پيام هاي ديگران ()

خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر

آسمانِ بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر

ای نظارۀ شگفت، ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر، ای هنوز بی نظیر

آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویر

مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر

ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر

از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر

این تویی در آن طرف، پشت میله ها رها
این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر

دست خستۀ مرا، مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر

+ نوشته شده در  یکشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٦ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ  توسط رها   پيام هاي ديگران ()

در هجوم ناباوريهايم
باورت كردم
وقتي بريدي
بي هيچ اعتراضي
لبخند زدم!

وقتي
چشمهايم باريدن گرفت
تنها سكوت كردي!

عاشق نشده بريدي
چه فرق ميكند
بخندم يا بگريم؟
تو كه لبخندهايم
را با سكوت پيوند ميدهي
و اشكهايم
را تحقير ميكني!

وقتي
با نگاهي ناتمام
تمامم ميكني

كاش
كمي به لحظه هاي مضطربم
فكر ميكردي...

 

+ نوشته شده در  سه‌شنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٦ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ  توسط رها   پيام هاي ديگران ()

مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش

مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش

مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش
این وزن آواز من است
اگر مرا بسیار دوست بداری
شاید حس تو صادقانه نباشد
کمتر دوستم بدار
تا عشقت ناگهان به پایان نرسد
من به کم هم قانعم
واگر عشق تو اندک ،اما صادقانه باشد
من راضی ام
دوستی پایداراز هر چیزی بالاتر است
مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته با ش
این وزن آواز من است
بگو تا زمانی که زنده ای،دوستم داری!
ومن تمام عشق خود را به تو پیشکش می کنم

+ نوشته شده در  شنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٦ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ  توسط رها   پيام هاي ديگران ()

دشتها آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید ؟

فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعۀ دلها را
علف هرزۀ کین پوشانده ست
هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست

حمید مصدق

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٦ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ  توسط رها   پيام هاي ديگران ()

به قلم مي گويم :
اي همزاد
اي همراه
اي هم سرنوشت
هردومان حيران بازي هاي دورانهاي زشت
شعرهايم را نوشتي
دست خوش  
اشک هايم را کجا خواهي نوشت؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٦ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ  توسط رها   پيام هاي ديگران ()

با هر شعری که خوانده میشود و هر ترانه ای که سر داده میشود

اگر بگویند حرف است

اگر بگویند شعر است

اگر بگویند ترانه است

 اشتباه گفته اند

همه آنها درد دل است

همه آنها وسیله ای است برای بیان واژه عشق و اینکه عاشقانه باید زیست

اگر من حرفی میزنم

شعری میخوانم

و ترانه ای میسرایم

با خدای خود درد دل میکنم و جز این هدفی دیگر در من نیست

اکنون خورشید با آخرین قطره های باران خداحافظی میکند

و با برف بدرود میگوید

مهتاب ابرکهای سیاه آسمان را کنار میزند

و با پنجره ها میخندد

اگر بلبل سر برسد

گلها برویند

مرغ عشق آواز بخواند

و شبنم به پگاه سلام کند

در دل من بهار میروید

من این گوشه

کنج اطاق

با دلم حرف میزنم

و درد دل میسرایم

و اگر گوش شنوایی نباشد

با آینه همنشین میشوم

او که به راستگویی توصیف شده است

آینه ! راستش را بگو

از بهار دل من چه خبر

+ نوشته شده در  شنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٦ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ  توسط رها   پيام هاي ديگران ()

در مجالي كه برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه در آن همواره اول صبح
به زباني ساده
مهر تدريس كنند
و بگويند خدا
خالق زيبايي
و سراينده عشق
آفرينندة ماست
مهربانيست كه ما را به نكويي
دانايي
زيبايي
به خود ميخواند
جنتي دارد نزديك، زيبا و بزرگ
دوزخي دارد به گمانم
كوچك و بعيد
در پي سودايي ست
كه ببخشد ما را
و به ما فهماند
ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست
...
در مجالي كه برايم باقيست
باز هم همراه شما مدرسه اي ميسازيم
که علم را با احساس
و رياضي را با شعر
دين را با عرفان
همه را به عشق  تدريس كنند
...
لاي انگشت كسي
قلمي نگذارند
و نخوانند كسي را حيوان
و نگويند كسي را كودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غايب بكند
و به جز از ايمانش
هيچكس چيزي را حفظ نبايد بكند
مغز ها پر نشود چون انبار
قلب خالي نشود از احساس
درسهايي بدهند
كه به جاي مغز، دلها را تسخير كند
...
از كتاب تاريخ جنگ را بردارند
در كلاس انشاء
هر كسي حرف دلش را بزند
تا كسي بعد از اين باز همواره نگويد : هرگز
و به آساني همرنگ جماعت نشود
زنگ نقاشي تكرار شود
رنگ را در پاييز تعليم دهند

قطره را در باران
موج را در ساحل
زدگي را در رفتن
و برگشتن را از قله كوه
و عبادت را در خدمت خلق
كار را در كندو
و طبيعت را در جنگل و دشت
مشق شب اين باشد
كه شبي چندين بار
همه تكرار كنيم :
عدل، آزادي، قانون، شادي
امتحاني بشود
كو بسنجد مارا
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ايم
در مجالي كه برايم باقيست
باز هم همراه شما مدرسه اي ميسازيم
كه در آن آخر وقت
به زباني ساده
شعدر تدريس كنند
و بگويند كه تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٦ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ  توسط رها   پيام هاي ديگران ()

در این دنیا که نا اهلان عصا از کور می دزدند ، من خوش باور نادان ، محبت جست و جو کردم !!!!

Image and video hosting by TinyPic

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٦ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ  توسط رها   پيام هاي ديگران ()

صدايت می زنم

می آيی

 کنار دلتنگی ام می نشينی

دستهايت را می بویم

و چشمهايت را می جویم

گونه هايت بوی غريب خاک باران خورده را می د هد

و لبهايت يادآور غنچه ايست

که تنها يک طلوع تا غروب همسفر خورشيد شد

و تو

چقدر نجیب و با صداقت نگاهم می کني

و چقدر

مهربانی را

در آئينه چشمانت برايم تکرار می کنی

حالا فقط سايه ام را همسايه می شوی

کاش

دلتنگی ام را هم خانه می شدی

غروبم را طلوع

دريايم را آسمان

حالا به همان همسايه ی سايه بودنت قانعم

فقط تا صبح با من بمان

دلم برای ديروزها تنگ است

تو بمان با من

تنها تو بمان ...

+ نوشته شده در  شنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٦ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ  توسط رها   پيام هاي ديگران ()

 

 

آدمی بر کناره های ساحل دریای توفنده وجود قدم می زند،  بی آن که بداند کجا نشان قدم تمام خواهد شد.  نوشتن، راهی است برای ماندن،  و گزارشی از آن که تا کجاها رفته ای...،   پیش از آن که نشان پای تو به موجی محو شود. من هم گاه گاهی می نگارم به آن  امید که به قول م. سرشک،

آیندگان بدانند،  اینجا مقصود از کلام، تدبیر حمل مشعله ای بود درضلام...

 پس به قول مولانا، 

مشتری شو تا بجنبد دست من

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٦ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ  توسط رها   پيام هاي ديگران ()

وقتی كه شب پرده‌ای می شود

 بر نسيم و كنار می‌رود

وقتی كه يك تنهايی هزارساله

در من حلول می كند

وقتی كه ديواری نيست

 ميان من و تو

از همين راه دور

وقتی كه در يك لحظه

 رعدی در دل هر دومان می‌زند

و بارانی در دل يكيمان كافيست

تا هر دو خيس شويم،

تنها يك تلنگر، يك اشاره، يك حرف

كافيست تا فاصله تبخير شود!!!

و

نگاهم از همين راه دور

نگاه تو را بيابد

آنگاه در می‌يابم

 نام آن شور را كه در رگهايمان می‌دود

نام آن سودا را كه ميان ماست...

 

+ نوشته شده در  سه‌شنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٦ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ  توسط رها   پيام هاي ديگران ()

این شعر سالها پیش سروده شده است و سالهاست که زنده است و گویا بر مردگانی که

خورشید شان را گم کرده اند و با آفتاب گونه ای دل فریفته اند.
بیش از هر کسی "انسان" را به معنی انسان بودنش دوست دارم، بی هیچ تکلفی و

بی هیچ تفسیرشدگی.
این شعر را تقدیم می کنم به کسی که خیلی دوستش می دارم، به "انسان" (فراموش شده و

 له شده در زیر تل انبار تفسیرها و تعبیرها و تکلّفها و تحکمها و تهجّرها(

به مناسبت مناسبتها        

با چشمها ز حیرت این صبح نا بجای

خشکیده بر دریچه ی خورشید چار طاق

بر تارک سپیده ی این روز بزای!

دستان بسته ام را آزاد کردم از دریچه های خواب

فریاد بر کشیدم

اینک چراغ معجزه ، مردم

تشخیص نیم شب را از فجر

در چشمهای کور دلیتان سویی به جای اگر مانده است آنقدر

تا از کیستان نرفته است تماشا کنید خوب

در آسمان شب پرواز آفتاب را!

با گوشهای نا شنواییتان این طرفه بشنوید

در نیم پرده ی شب ، آواز آفتاب را!


دیدیم

گفتند خلق نیمی پرواز روشنش را

نیمی به شادی از دل فریاد بر کشیدند

با گوش جان شنیدیم آواز روشنش را


باری من با دهان حیرت گفتم ،

ای یاوه یاوه یاوه ، خلایق مستید و منگ!!!

یا به تظاهر تزویر میکنید

از شب مانده هنوز دو دانگی

ور طایبید و پاک و مسلمان نماز را هنوز از چاوشان نیامده بانگی!!!


هر گاو گند چاله دهانی

آتش فشان روشن خشمی شد

این گول ببین که روشنی آفتاب را از ما دلیل میطلبد

طوفان خنده ها

خورشيد را گذاشته مي خواهد با اتكا به ساعت شماته دار خويش بيچاره خلق را

متقاعد كند كه شب از نيمه نيز بر نگذشته است!

طوفان خنده ها...

 من درد در رگانم

حسرت در استخوانم

چيزي نظير آتش در تمام جانم پيچيد

سر تا سر وجود مرا گويي چيزي به هم فشرد

تا قطره اي به تفتگي خورشيد جوشيد از دو چشمم

از تلخي تمامي درياها در اشك نا تواني خود ساغري زدم

آنان به آفتاب شيفته بودند

زيرا كه آفتاب تنها ترين حقيقتشان بود

احساس واقعيتشان بود

با نور و گرمي اش مفهوم بي رياي رفاقت بود

با تابناكيش مفهوم بي فريب صداقت بود

اي كاش مي توانستند از آفتاب ياد بگيرند كه بي دريغ باشند در درد ها و شادي هاشان

حتي با نان خشكشان

و كارد هايشان را جز از براي قسمت كردن بيرون نياورند

افسوس آفتاب مفهوم بي دريغ عدالت بود

و آنان به عدل شيفته بودند

و اكنون با آفتاب گونه اي آنان را اين چنين دل فريفته بودند

اي كاش مي توانستم خون رگان خود را من قطره قطره قطره بگريم

تا باورم كنند

اي كاش ميتوانستم يك لحظه ميتوانستم اي كاش

بر شانه هاي خود بنشانم اين خلق بي شمار را

گرد حباب خاك بگردانم تا با دو چشم خويش ببينند

كه خورشيدشان كجاست و باورم كنند

اي كاش مي توانستم!!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٦ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ  توسط رها   پيام هاي ديگران ()

چشم مي سوزاند
همه سرتاسر من
آتش گريه چشم
برهمه پيكر من
يادم آيد كه شبي
پيرمردي درويش
بادوصد عقل و شعور
گفت پرقدرت باش
كم نكن همت خويش
گركه ليلا هوسي
پرزهر ناز و جفا
بي خبراز غم چشم
دشنه زد قلب تورا
محكم از همت خويش
گريه كن بر غم دل
ولي از راز دلت
ره مكن منزل چشم
چشم مي سوزاند
همه سرتاسر تو
آتش گريه چشم
برهمه پيكر تو .

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٦ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ  توسط رها   پيام هاي ديگران ()

به یاد می آورم روزهایی را که صبحگاهان به یاد تو پوسته تنهایی خود را می شکافتم و چشم

به دنیایی می گشودم که هر گوشه اش ساز عشق تو را می زد...

به یاد می اورم که غرورت را همچو کوه می ستودم و مهربانیت را همچو یک درخت دوست

داشتم...

عشقت دریایی بود برایم و محبتت ابری بر سرم...

به یاد می اورم روزهایی را که قلم معصومانه به یاد خوبی و مردانگی ات صفحات پاک خاطراتم

را نقاشی می کرد ...

به یاد می اورم سردی ات را که دنیایی همچو زمهریر برایم ساخته بود و چه ناامیدانه با آتش

عشقم ستیز می کرد...

به یاد می اورم سوختن خود را که چگونه ققنوس وار در شعله هایی که تو برایم ساختی

خاکستر شدم...

آری من خود را به اتش زدم و برای هیچ جنگیدم تا به خود ثابت کنم عاشقانه دوستت داشتم...

می خواستم به خود بفمانم که احساس من هیچ نبود و من اجازه ندادم که هوس پاکی دل مرا

به تاراج ببرد...

تمام اینها را به یاد می اورم ....

اما این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت

را از ذهن من بشوید...

یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی مردی و مردانگی

مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و "در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم" و تو... چه ناجوانمردانه "اولین تپش های عاشقانه

قلب" مرا در هم کوفتی ....


نازنینم...


تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی و آتش عشق مرا زیر خاکستر گذشته

و خاطراتت دفن کردی...

هیچ نگفتم... فقط در خلوت شبانه ام اشک ریختم و اشک ریختم...

اکنون دیگر اشکهایم خشک شده و تنها سوز زخمهایی ست که تمام وجودم را می پیماید و

دایم به من می فهماند که تنهایی ام را از یاد نبرم...

اولین مهمان تنهایی هایم...

روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپار کردیم را

هرگز از یاد نخواهم برد ....

دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...

هیچ گاه به من از زخمهای روحت نگفتی و چه آرام آنها را در خود مخفی کردی.

دوست داشتم برق چشمانم را مرهمی کنم بر زخمهای دلت اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو

می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود....دوای درد خود را تنها در اشکهایم

می دیدم... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...

اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...

و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

گاهی می اندیشم به نفرتی که مرا انچنان گستاخ کرد که قدرت سنگ شدن را در خود پیدا کنم

و لحظه ای دیگر به عشقی معصومانه می اندیشم که چگونه مرا قربانی خود کرد...

با این همه...


بهترینم هرگز فراموشت نمی کنم...

چرا که هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست چندش انگیزی زندگی را برایم اثبات کند

و مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد

دارند و با هیچ می میرند...


بالماسکه من برای تو بود ....نقاب از چهره بر داشتنم برای تو بود...

یک دنیا سپاس که به من فهماندی عشق را هم زیر نقاب باید رقصید....

 

+ نوشته شده در  سه‌شنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٦ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ  توسط رها   پيام هاي ديگران ()